یکی از روزهای هفته ی پیش بود که با ویل دورانت و ویلهلم فردریش بزرگ (نیچه)نشسته بودیم و چای نوش جان میکردیم بیچاره ها همیشه آویزون منن گو اینکه من خودمم آویزون بابامم!!!

ویل گفت:بنظرت آدم هزاره سوم به کمال رسیده؟

گفتم :ببین فلانی به نظر من به کمال نرسیده که هیچ!!!! حتی یک موجود ماقبل تاریخیه!!به صرف اینکه یه سری مبدا برا زمانشون گذاشتن (مث تولد یه دوست عزیزی یا هجرت یه دوست عزیزتری)شدن هزاره سومی!!!!توی بطن اجتماع که بری میبینی هنوزم مسائلشونو غریزه داره حل فصل میکنه واکنشاشون به محرکات شتاب زده و سطحیه!!بصیرت ندارن نتایج پشت تصمیماتشون رو ببینن!!!سیر تحول کژدار و مریضشون همیشه با یه سعی و خطا داره پیش میره!!!بعیده این کمال یه موجود هوشمند باشه!!!

ویل یه چیزایی گفت راجع به عدم هماهنگی جز و کل و یه چیزایی راجع به فیزیولوژی مغز که نشون میداد چطوری وقتی از مغز کار میکشی اون پیشرفت میکنه و پیشرفته تر میشه. کلا فهمیدم که موافقه اما از یه منظر دیگه به قضایا نگاه میکنه!!

گفتم : اگه روند به کمال رسیدن انسانو یک خط در نظر بگیری که نقطه ی (وحشیگری) رو به نقطه ی (کمال و تمدن) متصل میکنه این انسان عصر حاضری که من میبینم به وحشیگری خیلی بیشتر نزدیکه تا به کمال!!!

گفت: چرا؟ نکنه چون پایبندیش به اخلاقیات کمتر شده و تعبد گریزه اینو میگی!!

گفتم: نه بابا!! چیزی که برام اصلا مهم نیس اخلاقیات مزخرفه دست و پا گیره!!این چیزا برا کانت خیلی جذابه!! من معیارم برای به کمال رسیدن اینه که چقدر از مسائلو با اندیشیدن حل میکنن و فلسفه ی چقد از کاراشونو میدونن و براش دلیل دارن!!اصلا نگا کن به اطرافت ببین چقد از آدما تکرارین بین چقد از ما مقلد های احمقیم  که از خودمون هیچی نداریم!!ببین چقد توان  نقد کردنمون کم!!!

فردریش که تا الان به استکان چای خیره شده بود و داشت با سیبیل گنده و پر پشتش ور میرفت یهو گفت:آدم اگه حواس و مدرکات و غریزه اش بتونه نیازهاشو بر طرف   و خواسته هاشو برآورده کنه دیگه نیازی نداره به اندیشیدن!! و اینجوری کم کم دیگه خود آگاهیشو از دست میده!!!!مثلا دیدی که یه آرایشگر وقتی دفعات اول کارشه چه جوری حواسش به مو ها و صورت هست اما وقتی که پر تجربه و حرفه ای شد این کار رو انجام میده ولی حواسش دیگه اونقدها به مو و صورت  نیس شاید اصلا فکرش یه جای دیگه اس!!! مغز این توانایی ها رو یاد میگره و غریزیش میکنه و غریزه خودش کارارو انجام میده!!!ما توی کودکی حواسمون به خیلی چیزا هست و سوالای عمیق وساده ای میپرسیم اما بعدها زندگی برامون غریزی میشه!! و انگار منگ و خواب آلود داریم زندگی میکنیم!!!

 (مثال آرایشگر رو که زد یاد این بدبخت بیچاره ی خودشیفته ی مفلوک افتادم که شب و روز مث خر داره کار میکنه)

در آخر هرسه به این نتیجه رسیدیم که اگه میخای زندگیت به چرت نگذره اگه میخوای خودت باشی !!همیشه باید خواسته ها و سوالاتی داشته باشی که غریزه و روال طبیعی زندگی بهت نمیتونه بده!!اونوقت از مغزت اونقد کار میکشی که مجبور میشه بارانی از ایده برای رسیدن به خواسته هات در اختیارت بذاره و بعد اگه جرات زندگی کردن داشته باشی(که مرحوم پدر بزرگ ما میگفت پسرجان اگه جرات زندگی کردن نداری خودت رگ خودتو بزن) اون ایده هارو میاری توی زندگیت و  احتمالا به اون خواسته ها میرسی!!حالا  دیگه ذهنت یک سطح بالاتر اومده اما نباید دوباره متوقف شه پس باز دوباره مسائل جدید و خواسته های جدید!!!! میدونی شایدم به خواسته هات نرسی و توی این قمار همه چیو ببازی ولی بنظر من حتی باختنم به لذت قمار کردنه می ارزه!!!تحمل حد به  خوردن شرابه می ارزه!!!به قول حافظ که میگفت: از بند و زنجیرش چه غم آنکس که عیاری کند!!!!!!