دختر بنام نل .....................
در های و هوی شهر.....................
در جستجوی عدن ابد پارادایس بود...........
................
رگم را میزنم!!!!!!!!!
با آن چیزی که در سینما یا تلوزیون دیدی خیلی فرق دارد جریان خون دیوانه واری که خود را به سرامیک های دیوارهای حمام میکوبد و شره میکند و مقهور قدرت جاذبه به سمت چاه ناگزیر میشود!!!!!! چونانکه خودم !!!!!!!که دوره یی اندکی اوج گرفتم وبا شتاب به دیوار تقدیر کوفته شدم و سرانجام لمس وبی اراده در چاه فاضلاب گیتی فرو خفتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
............
منتظرم ....منتظرم دکتر بییاید!!!! هنوز ندیدمش !!!! صدای رادیوی صبگاهی فضای مطب رو در دست گرفته (( صبحتون چطوری شروع کردین؟!!!!(مجری مرد )
امروز روزیه که باید یک تصمیم جدید بگیری!!!!!!!(مجری زن رادیو) ))
منشی بیخود خودش را درگیر نشان میدهد که یعنی اینجا ما سرمان بسی شلوغ است....بالاخره صدای کفش های پاشنه بلندی که با طمانینه پله هارا بالا میاد توی چاهسار گوشم میپیچه با خودم میگم انگار اومد ......زن جوانی که موهای طلایی رنگش گاه و بیگاه از زیر روسری بی دقت بسته شده ش بیرون زده در چهارچوب در ظاهر میگردد .با آن عینک فریم مشکیش چهره موجهی پیدا کرده و مثل مانکن ها روی یک خط راه میرود به نزدیک م که میرسد بوی ادکلن زنانه اش به مشامم چنگ میندازه . ناخودآگاه نگاهم از دفترچه ی یادداشتم بسمت ش برمیگردد. سری خم میکند و با تبسم پر انرژیی میگوید
+ سلام...
- ((با نگاهی به قد وبالایش آهسته میگویم))
طبیبی پریچهره در مرو بود
که در باغ دل قامتش سرو بود...
+ چیزی فرمودین؟
- سلام .نه !!!یه شعری از سعدی رو زیر لب نجوا میکردم...
+ چه فوق العاده......
هنوز لبخندش بصورتش است که به منشی چیزی میگوید حالت مهربانی دارد و دوباره روی یک خط راست گام برمیدارد و به سمت در اتاقش میرود سری تکان میدهم و به طعنه زیر لب میگویم : خمپاره های قدم زدنت میکشد مرا!!!!! نگاهم را به دفترچه م بر میگردانم و مشغول نوشتن مزخرفاتم میشوم....چند دقیقه بعد منشی میگوید بفرمایید!!!!!! وارد اتاقش که میشوم چند تابلو بزرگ به اصطلاح پست مدرنیستی جلب توجه میکنند اتاق خلوت و آرامش بخش است با میز چوبی قهوه ای رنگ بزرگی در وسط .....با دست اشاره میکند بفرمایید....
ـــ چای یا قهوه؟
+ چی؟(( اصلا حواسم بهش نبود)) !!!!! چای!!!
ــ ....((با اسم کوچک صدایم میکند)) کجایی؟ مشکلت چیه!!!!!!
با خودم میگم : آخه سوسوله خوردنی تو میخوای مشکلات منو حل کنی!!!!! مشکل؟ تو این کلمه رو از توی تلوزیون شنیدی!!!!!!!!!
..................
خورشید تازه میخواهد طلوع کند هوا گرگ و میش است و خنکای صبح لذتی اعتیاد گونه دارد !!!! صدای بم دریا و دیگر هیچ ...... پکی عمیق به سیگارم میزنم !!!!!!و خیره به کرانه ی افق !!!........ حق با درویش بود نظاره ی مناظری که بیکرانن وسعت دید بهت میده......
ــــ امروز اون روزیه که من مخ این دوتا رو میزنم!!!!! حالا ببین کی گفتم!!!!!!
برمیگردم .حمید است!!!!!(( منظورش دو تا دختری هستن که در پلاژ باهم یه جورایی همسایه ایم))
+ تو آدم نمیشی حمید !!!!!! بخدا !!!!!
ــــ (قهقهه یی بلند سر میدهد)ببین کی داره حرف از خدا میزنه!!!!! ........پایه قایقی؟
+ نه بذا برا عصر که بقیه بچه هام باشن !!!!!!!!
با شریعتی هم عقیده م که میگفت: نمی دانم چرا قیافه های شاد و فربه در نظرم همچو استفراغی وقیح و قبیح و چندش آورند !!!!!
خدایا چه تجانسیست میان چربی و حماقت!!!!!!!!
حمید را در سه کلمه میشود خلاصه کرد: شاد بی خیال لا قید
....................
ضربه محکم با آرنج یهو بخودم میام نگاهی به مری میکنم و میگم:
ــ الدنگ عوضی مگه مرض داری میزنی!!!!!!!!
+ کجایی تو؟
مهندس داره پای دیتا توضیح میده:
سازه ی آبی که برای انتقال حجم عظیمی از آب از زیر راه یا جاده ها.......
.....................
دیگر خونم تقریبن به تمامی از بدنم بیرون جسته... با لبخند ی مات بر لب یاد حرف شکسپیر می افتم:
زندگی داستانیست که احمقی روایت میکند پر از خشم و هیاهو برای هیچ و پوچ.......