دستنوشه هایم را برای چندین نفر در چند شهر فرستادم برای انسانهایی ژرف که سالها سرگردان بوده اند . هر هفته چند ایمیل ویا چند نامه یا هر از گاهی کتابهایی به آدرسم میفرستند آدمهایی که بعضی از آنها را اصلا نمیشناسم . اشکالات بنیادی از مطالبم و طرز نگرشم میگیرند شیوه برخوردم با مسایل و البته گاهی بخاطر بعضی ایده هایم به هیجان می آیند ، گاهی من از نگرشهاشان ایراد میگیرم . کسی مغرور و متعصب نیست همه مان قبول داریم که همه ی ما طفلانی هستیم که تازه تاتی تاتی میکنیم ....با هم به افق های نارفته میرویم.
خوشحالم که شبها مینشینم و روی مطالبم کار میکنم حس خوبی در پس خستگیهایش هست .
هی فلانی ....
ـــ چی بهش بگم ؟
ـــ راحت بگو دوسش داری !!!!!
ــــ سخته.......
ــــ گه نخور........
ـــــ نمیتونم آخه....
ـــ به جهنم که نمیتونی بگی .....
در ذهنم با خودم مرور میکنم که نمیدانم این تجربه ی سترگ را داشته ای که رو به رو ی مرگ بیستی و مبهوت چشمانش شوی . حسرت های بزرگ در ذهن ت تداعی میشوند و مرگ دستانش را بهم میزند و با لبخند میگوید بازی تمام است......
من این تجربه را داشته ام ماهها قبل در یک شب تابستانی موحش ... با مرگ مواجه شدم .ذهنم کار نمیکرد . تمام عضلاتم قفل شده بود . فلج شده بودم انگار . راستش هیچوقت آدم شجاعی نبوده ام . اشک در چشمانم جمع شده . عرق سردی بر بدنم نشسته و یک قطره اش از میان کتفانم سر میخورد . بقدری ترسیده ام که یک جمله را نمیتوانم به درستی ادا کنم......... افکار زیادی از ذهنم گذر میکنن :
آیا صبح را یک بار دیگه میبینم؟
آیا مادرم را دوباره میبینم؟
ینی دوباره «ن» را میبینم؟
کاش خیلی از حرفهایم رو بهش میگفتم....
ینی واقعن تمام شد .......
تصویر مراسم دفن و ختم خودم را میبینم که فامیل جمع اند و سیاه پوش شده اند . برادرم را میبینم هاق هاق گریه میکند جوری که شانه هایش میلرزد....
از ترس گلویم خشک شده........
در آن ساعات زمان کش برمیداشت انگار....
اما حالا ماههای زیادی گذشته .
و من الان با یک شلوارک توی آپارتمان برادرم ولو شده ام . این آّهنگ مریضه رو گذاشته ام و خودمم باهاش بلند بلند میخونم و میخندم و احساس میکنم که زنده ام و این برای لذت بردن کافیه.....
باروون میباره........
باروون میباره ......
از ابرآ داره آسمون میباره.....
توی هرقطره اشک ستاره داره رو گل و گلدون میباره.......
نیگا کن توی آسمون آیینه هارو تو هر قطره ای عکس شهرآی مارو....
زمین جگر تشنه وا کن لبارو بنوش قطره های شراب خدارو......
غماتو فراموش کن تا میتونی می نوش کن.....
حالا دیگر میدانم که تنها قدم زدن دریک پارک یا خیابان چه لذت ژرفی دارد . حالا دیگر میدانم بازی با برادرزاده ام چقدر فوق العادس . گاهی به مادرم خیره میشوم وقتی که در آشپزخانه مشغول است . به راحتی به کسانی که دوستشان دارم میگویم که چقد برایم مهم اند . از طرفی دیگر به کسی وابسته نیستم حتی به خانواده ام اما هر وقت با هر جمعی که باشم سعیم بر این است تا لذت ببرند و شادباشند .
میدانم دیر یا زود دوباره بامرگ مواجه خواهم شد اما امیدوارم این بار آنهمه حسرت در کاسه ی سرم جولان ندهند..........
ـــ پدرسگ با توام آ......
ــــ چیه؟
ــــ حواست کجاس؟ هوووووم!!!!!!! میگم عصر که رفتم پیشش چی بگم .
ــــ برو بگو خانوم شما همسایه مونی؟ نه این همسایه مون نی!!!!! میای همسایه مون شی؟
ــــ ببند دهنتو واسه من کیون لخت نشسته اینجا و "باروون میباره" میخونه!!!!!!
و من بلند بلند میخندم حس میکنم حالا یاد گرفته ام شیره ی زندگی را چطور بمکم!!!!!!