دیروز پریروزا به سرم زد برم سر خاک مرحوم پدربزرگم!!!یه پسر خاله ی خل وضع ام دارم که به اصرار مادر بزرگ با خودم بردمش.طفلی بچه شوت شوته!!!خدا به خالم ببخشتش!!!راه کمی دراز بود و بعد چهل دقیقه پیاده روی به قبرستان رسیدیم!!!بعد از شستن سنگ قبر و نثار یه مشت ترکیب کلمات و جملات عربی به روح پر فتوح حضرت اوشون! منظره جالبی نظرمو جلب کرد!! چندین درخت ستبر و تنومند سنگ قبر های قدیمی اطرافشونو شکسته بودند!!طوری که ترکهای درشت روی سنگها تو چش میزد!!و یه جمع تقریبا سیاهپوش که برا فاتحه و خیرات و....اومده بودند  حالا دیگه داشتن از همون درختها میوه میچیدن!!!از درختهایی که ریشه به فرق اجساد عزیزاشون داشت!!!و با همون ریشه های تارمانند مثل زالوهای چرک تنبل حریص از بدنهای پوسیده ی مرده هاشون غذا میمکیدن!!!نمی دونستم در برابر  این استحاله ی مردار نجس متعفن که همه حتی از دستن زدن بهش حذر میکنن به میوه ی شکیلی که با ولع و حرص می خورن چه واکنشی نشون بدم.ملکولهای اون میوه ها شاید یه روز جزیی از بدن همون آدمهایی بود که زیر خاک مرطوب وسیمان سنگ خوابیدن. نفس این کار بنظرم  یه جور لاشه خواری پنهان پلشت اومد!!!سمفونی که مث استفراغی وقیح وقبیح وچندش آوره!!!انگار زمین مث یه کولی آشغالخور دوره گرد هرچه از مردار خورده بود به شکل میوه قی میکرد!!!!

    داشتم فکر میکردم  دیر نیست اون روزایی که منم توی قبرستانهای سرد ساکت مزخرف متروک مدفون شم و احمقی که که از همه جا مونده و هیچ شغلی نداره جز قرآن خون بیاد و سرخاکم قرآن بخونه!!!و این  زالوهای چوبی ضایع بدنمو بمکن و به شکل میوه بالا بیارن!!!!!ای که حالم بهم میخوره از سیکل سخیف حیات!!!!