توهم زندگی
گاهی فکر میکردم زنده بودن چیه؟اصلا به کیا میگن زنده؟خودم چقد زنده ام؟ درست که فک میکنم تقریبا هیچ وقت زنده نبودم اماموج غلیظی از توهم زنده بودن داشتم و دارم!یاد حرف هگل می افتم که میگفت خیلی پیش از آنکه بدانی توهم دانستن به سراغت میاد.این یه بحث شاعرانه ی پشت ویترینی نیست و چندان ربطی به عواطف و احساسات رمانس نداره!دیدگاه خیامی هم مد نظرم نیست!!مطلب مهم و کاربردیه در متن حیات.
به خودم که نگاه میکنم می بینم اگه در جوامع کوچک(مثل خونواده جامعه دوستان و همکلاسیاو....)دیگری بودم شخصیت دیگه ای میشدم متفاوت از اونچه هستم.من همیشه بازتابی از محیط بودم که چیزی به نام من توش اونقد کم رنگه که دیگه خیلی وقته نمیبینمش. از کودکی من ِ وجودم مثه یخ آب شد کم کم میشدم مجموعه ی مبهم آنچه زیستن اقتضا میکند!!من همیشه فقط پاسخ غریزی بودم به محرکهای محیطی!!تقریبا برای هیچ جریانی در زندگی پاسخ این چهار سوال ررو نمیدونستم ۱)مبدا کجاس؟ ۲)مقصد کجاس؟۳)مسیرچیه؟ ۴)چرایی مسیرکدومه؟ جالبه که فک میکردم همه اشو میدونم و روی همه اش تعصبات بی مورد داشتم افقها برام مشخص بود یعنی فک میکردم که مشخصه!جامعه و دین و خانواده و......اونا رو برام ترسیم کرده بودن!!بعدها که بزرگتر شدم و منصفانه که از دریچه نقدبه زندگی و زندها ایدهاشون نگاه کردم منظره روبروم این بود:بنیاد های ضعیف و ضعف های بنیادی!!مشتی تفکرات مرده و مرده های متفکر!!!حماقت های تئوریک و تئوریسین های احمق!!!! چیزی که اسمشو گذاشته بودن زندگی فقط اعتیاد به بودن بود!!!!زنده هاش خمیدگان لاغر پوفیوز افیونی بودن با آمال چندش آور و رویا های قبیح!!خفاش هایی که تو ظلمات غار افکاربسته شون سر وته آوزیزون بودن!!! دلت میگرفت از این همرهان سست عناصر!!!
این جور به نظر میرسه که باید یه دید فازی به این قضیه داشت هیچ کس نه به طور کامل زنده اس نه به طور کامل مرده همه یه درجه ای از هر دو رو دارن!!اون روز که خواستم بدونم کجای این سیر زندگی به مرگم!به یه پارامترهای جالبی رسیدم
آدما به قدر تئوری هایی که خودشون برای مسایل ابداع میکنن زنده ان! یا اگر تئوری منسوب خودشون نیست عمیقا چرایی استفاده از اون تئوری خاص رو درک کردن!!!من که تو زندگی خودم این موضوعو خیلی کم دیدم!!! ((چیه؟تئوری نداری؟نه؟ میدونم!هیچکی نداره))!!قاعدتا برای داشتن تئوری باید قبلش با مسئله ای مواجه بشی که برای حل اش ایده بدی((چندتا مسئله ی واضح و مشخص داری؟))به قول جناب حاج فرج دباغ:انسان با سوالات با دنیا ارتباط برقرار میکنه!!!اگه دید مسئله گراداشته باشی اونوقت هر دغدغه یا خاسته یا مشکلی رو به به یک مسئله واضح و روشن تبدیل میکنی و برای حل اون مسئله رو میار ی به تئوری پردازی!!حالا اگه جرات و جسارت اجراشو داشته باشی میتونی یه تیکه از کیک زندگی رو برداری و با لذت بخوری!!!
در مواجهه با مسائل آدما جهتگیری های خاصی دارن بعضی هاشون ناراحت بعضی ها عصبانی بعضی ها ناامید بعضی ها هیجان زده میشن و لذت می برن از حل مسائل(البته این دسته رو خیلی کم دیدم)!! اگر وزن تفکراتمون و بار فکریمون هم وزن پرسشهایی که باهاش مواجه میشیم نباشده جلوش زانو میزنیم و غمین وناامید میشیم!!!((این بحث یعنی جهت گیری افراد در مواجهه با مسائل خودش مطلب جالب و گیراییه وبرداشته های کاربردی عملیی میشه ازش داشت که خودش مقوله دیگه ایه که اگه عمری باقی بود و حوصله ای مفصلا راجع بهش حرف میزنیم))
چطور کم کم تبدیل به مرده های متحرک میشیم؟راجع بهش زیاد فکر کردم ودر آخر رسیدم به یه زنجیره که ناشی از حرکت بروانی فکره و باعث آشفته اندیشی خود در ذهن تنیده میشه و اینجا همون نبرد بزرگی پیش میاد که شیخ ما مرحوم لودویک ویتگنشتاین گفت!!!و در این نبرد تقریبا همه ی ((به جز عده ی انگشت شماری))بشریت شکست خوردند و میخورند و احتمالا خواهند خورد!!!مجموعه ی این عوامل منتج به یه گفتار و اعمال واکنشی میشه واینجا محیط دیگه یوغ شو به گردنت میندازه و میشی عروسک خیمه شبازی در دسته تصادف که در بیوگرافیت جای پای مشخصی وجود نداره و مفهوم کلیت فاقد تعریف مشخصیه!!!
طبف معمول دیرم شده و باید برم و کلی از این بحث ناگفته و سر بسته موند