اما بعد سه سال هم که بر گردم دیگه هیچکدوم از شما نیستین و اصن کسی یادش نمیاد که ما کی بودیم و چی مینوشتیم!!!!
دیشب برای هزارمین بار فیلم رستگاری در شاوشنگ رو نشستم دیدم!!!!
خدا حافظ!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
که به میز کهنه ای چسبیده
که به این زندگی بگیر و بچسب
که به این زندگی بگیر و بشاش!!!!!!
پ.ن 1: نتیجه فلسفه ی هایدگر اول بنظر من همینه!!!!!ارتباط اضطراب (( به عنوان اساسی ترین مشکل آدمی که اگزیستانسیالیستها در قالب رمان بسیار مورد تاکید قرار دادن))، دازاین و ساخت سه وجهی اون ، چیستی انسان ، مسئله زامبی در فلسفه ی ذهن ، نحوه ی غلبه بر اضطراب ، اصالت زندگی ، انسانشناسی هایدگر ، ارتباط نظامهای ایدئولوژیک و انسان از نگاه هایدگر اول ، تازه محتوای آثار سارتر ، بکت ، کامو و.....وهمه و همه در همین بیت مستتره به جان خودم.
پ.ن:
حالم بدست . ای همه ی شمایانی که من را میشناسید از همه ی تان متنفرم!!!!!!!!!!!
_ اصن نمیفهمم چرا باید اینطوری کنه!!!!
از بلندی صدایش ، از فکر کارهای فردا به لحظه ی اکنون می افتم ، نگاهم را از چشمهایش به فنجان گنده ی چایم بر میگردانم . یادگرفته ام که اینطور وقتها نه طرفم را نصیحت کنم نه از تجربیات مشابه که برای من پیش امده حکایت کنم، نه با سو استفاده از استیصال بیچاره اش مغرورانه با بادی به غبغب ، فاتحانه بگویم که بعله برای من بدترش پیش امده پس اگر جای من بودی چه!!!؟ خلاصه اینکه یادگرفته ام کلن گه زیادی نخورم .
دعوتش می کنم به چای و با سکوتی به حرفهایش گوش میدهم .
دوستی میگفت((اساسی ترین اصول فلسفی آنهایی هستند که از خیابان خصوصن از میان زباله ها بر خاسته اند ، اصولی که منتج به بازیافت زباله میشوند.))
تقریبن تمام عمرم را لای اشغالها لولیده ام ، از شاگردی در یک اغذیه ی کثیف تا کار در یک کارگاه چوب بری و... روزگار گهی بود اما اموختنی های زندگی را جز در محیطهای اینچنینی نمیتوان اموخت . وقتی حباب قشنگ در کانون خانواده و مرکز توجه بودنت میترکد و به میان گودال لجن جامعه می افتی . زیستن روی متفاوتی به خودش میگیرد
نمی دانم چیزی راجع به تئوری بازیها شنیده ای؟ عجیب با زندگی عجین است ، خلاصه ی قضیه یعنی چند پلیرهوشمند که که برای کسب منافع بیشتر میجنگند. و زیستن سیستمی اینچنینی در ابعاد گسترده است. تو در وسط این میدان نبرد افتادی و بقیه به تو یا به چشم دشمن می نگرند یا به چشم ابزار ، دوست برایشان یعنی دشمنی که هنوز حمله نکرده. اینجا قاعده یی وجود نداره هیچ قاعده یی ، پس اینهمه زر نزن که این عادلانه نیس چراکه نباید هم عادلانه باشه. اینجا تو برای هیچکسی اهمیت نداری، اینجا به تخ. م کسی نیستی ، نه کسی منتت را میکشد نه وقتی که زیر چشمهات گود می افتد کسی برایت نگران میشود . اینجا مجبوری که فحش بشنوی و کار کنی . هندی ها ضرب المثل جالبی دارن که میگوید (( کوره ، آهن را تبدیل به فولاد میکند و پنبه را خاکستر)). اگر پنبه نباشی کم کم تجربه های هراس انگیزی را از سر میگذرانی و دیگر خود گذشته ات نیستی، دیگر موجود هراس انگیزی شده ای و دیگر نرم نرمک پلیر های این بازی به خاطر این دهشتناکیت به تو احترام میگدارندو تو از ترس درون چشمهای آنها لذت میبری و این عالی ترین لذات است . بقول نیچه (( تجربه های هراس انگیز به کسی که این تجربه ها را از سرر گذرانده است میگویند که آیا او خود موجودی هراس انگیز نشده است)). و اما اگر پنبه باشی یا منزوی میشوی یا خودت را میکشی . خود من از آن پنبه هایی هستم که یک بار این کار را کردم . مرحوم پدر بزرگم میگفت((اگر جرئت زندگی کردن نداری همان بهتر که خودت رگ خودت رابزنی)). اما باگدشت زمان یادمیگیری که چگونه باید زیست .
پ.ن: کسانی که از زندگی تصوری مثل قصه های پریان دارن یا با دیدی رمنس به اتفاقات مینگرند. آنهایی اند که بارشان به گرده ی دیگرانی است که آنها را بر پشتشان سوار کرده اند و از وسط این جهنم عبورشان می دهند.
با خودم میگویم زندگی چقدر زود میگذرد....
از برهه ای به برهه ای پرت میشوم ، از قدم زدن در حاشیه پارک ملت با یک دوست، پرت میشوم به بلندای کوههای حومه ی شهر که در باغ با محمود به میوه چینی مشغولیم از آنجا به پشت میزی در یک فست فود کوچک شلوغ که همه جمع اند میگویند و میخندند ، از آنجا به میدان دوم صادقیه و آپارتمانی در اشرفی اصفهانی ، گاهی چشمم را که باز میکنم در جلسه ای بین چند نفر ، یکی دارد درباه ی پاردوکسها و اهمیتشان در فلسفه توضیح میدهد ، گاهی با جرفه ی آتشی که سیگارم را روشن میکنم و به آن پکی عمیق میزنم.......
اینطوریست که گاهی به خودآگاهی میرسم برای چند لحظه ، و اطرافم را میبینم و بعد مانند نهنگی که برای چند ثانیه به سطح آب می اید و نفسی میگیرد و بعد باز به عمق ذهنم بر میگردم و تا هفته ها میگذرد که دوباره برای یکی دو دقیقه به سطح زندگی معمولی بیاییم و انسانهایی که میایند و میروند و اتومبیلها توجه کنم ...
شاید اینست که گمان میکنم زندگی زود میگذرد. چیزی در خاطرم نمیماند هر از گاهی عکسی از خودم با دوستانم میبینم و یادم نمی آید که کجا بود و کی بود که گرفته ایم اصلا یادم نمی آید که آنجا کجابود
نه دلم برای کسی تنگ میشود نه در آن هنگام که تنهایم در فکری غور میکنم، مدتهاست منتظر چیزی نیستم ،نه اینکه از آمدن چیزی ناامید باشم بلکه چشمم به راه چیزی نیست ، هیچ چیز ، نه از وقوع واقعه ایی میترسم نه از شوقی به وجد می آیم ، مدتهاست از چیزی تعجب نمیکنم.....
سیصد وشصت و پنج روز از این به قبل که حساب کنی ، در یک عصر بهاری آن زمان که پریشان در پی پاسخ پرسشی ، لای دستنوشه ها و کتب و صفحات وب میگشتم و طول و عرض اتاقم را مثله حیوان وحشی محبوس در قفس کلافه راه می رفتم........
ناگاه یافتمت !!!!!! سرگشته تر ازمن ..... معتاد نوشتن ها.....گیج و ترسیده ......آواره مث خودم .... چرا راه دور بریم مث شخصیت اول داستان خودت......زنی که هم خوابه ی این و آن میشد..... که همیشه اثاث اش را به کوچه میریختند......
تو هم مثل من یا نه اصلن ما باهم با گره گوار کافکا کار کردیم رنج دیدیم و مسخ شده و مردیم و از مرگمان خانواده ای شاد شد.......با پاتریک مرسوِِِِ ٍ کامو اعدام مان کردند....... ما همراه مالینوس مغموم نیکوس کازانتاکیس تحقیر شدیم و به صلیب رفتیم ......گمراه و گمگشته ی بیابان های تاریک و خشک ذهن مالیخولیایی شینر ٍ هانریش بل بودیم.......کنار آن گارگر نجاری رمان سارتر که سینه اش راشکافت....... همراه و همداستان زرتشت نیچه در سفری طولانی ....... صد سال با خانواده ی بوئندیا ها در ماکوندو ماندیم و زیستیم ونسل از پی نسل تولدشان را برومندی و جوانی شان را پیری و افتادگی شان را و مرگ و نیستی شان را نظاره کردیم..........
روزی که یافتمت از قضا روزتولدت بود ..... تو سالها پیش در این روز زاده شدی .........
دوباره باهم در دنیای درون اذهان مریض نویسندگان منزوی سفر خواهیم کرد!!!!!
به قول اقبال:
هرگز گمان مبر که پایان رسید کار مغان
هزار باده ی نخورده در رگ تاک است!!!!!!
تولدت مبارک...........................
پ.ن1:
روانی پدر سوخته برو مث بچه ی آدم شروع کن داستان جدیدتو اون روی سگ منم بالا نیار .....
پ.ن2:
باز نری با اون عموزاده ی دیوونه تر از خودت ود.کا بزنی و دم پنجره داد و هوار کنی که اینبار برادران زحمتکش نیروی انتظامی جوری دیگری باهات برخورد میکنن...........ببین کی گفتم.......
در های و هوی شهر.....................
در جستجوی عدن ابد پارادایس بود...........
................
رگم را میزنم!!!!!!!!!
با آن چیزی که در سینما یا تلوزیون دیدی خیلی فرق دارد جریان خون دیوانه واری که خود را به سرامیک های دیوارهای حمام میکوبد و شره میکند و مقهور قدرت جاذبه به سمت چاه ناگزیر میشود!!!!!! چونانکه خودم !!!!!!!که دوره یی اندکی اوج گرفتم وبا شتاب به دیوار تقدیر کوفته شدم و سرانجام لمس وبی اراده در چاه فاضلاب گیتی فرو خفتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
............
منتظرم ....منتظرم دکتر بییاید!!!! هنوز ندیدمش !!!! صدای رادیوی صبگاهی فضای مطب رو در دست گرفته (( صبحتون چطوری شروع کردین؟!!!!(مجری مرد )
امروز روزیه که باید یک تصمیم جدید بگیری!!!!!!!(مجری زن رادیو) ))
منشی بیخود خودش را درگیر نشان میدهد که یعنی اینجا ما سرمان بسی شلوغ است....بالاخره صدای کفش های پاشنه بلندی که با طمانینه پله هارا بالا میاد توی چاهسار گوشم میپیچه با خودم میگم انگار اومد ......زن جوانی که موهای طلایی رنگش گاه و بیگاه از زیر روسری بی دقت بسته شده ش بیرون زده در چهارچوب در ظاهر میگردد .با آن عینک فریم مشکیش چهره موجهی پیدا کرده و مثل مانکن ها روی یک خط راه میرود به نزدیک م که میرسد بوی ادکلن زنانه اش به مشامم چنگ میندازه . ناخودآگاه نگاهم از دفترچه ی یادداشتم بسمت ش برمیگردد. سری خم میکند و با تبسم پر انرژیی میگوید
+ سلام...
- ((با نگاهی به قد وبالایش آهسته میگویم))
طبیبی پریچهره در مرو بود
که در باغ دل قامتش سرو بود...
+ چیزی فرمودین؟
- سلام .نه !!!یه شعری از سعدی رو زیر لب نجوا میکردم...
+ چه فوق العاده......
هنوز لبخندش بصورتش است که به منشی چیزی میگوید حالت مهربانی دارد و دوباره روی یک خط راست گام برمیدارد و به سمت در اتاقش میرود سری تکان میدهم و به طعنه زیر لب میگویم : خمپاره های قدم زدنت میکشد مرا!!!!! نگاهم را به دفترچه م بر میگردانم و مشغول نوشتن مزخرفاتم میشوم....چند دقیقه بعد منشی میگوید بفرمایید!!!!!! وارد اتاقش که میشوم چند تابلو بزرگ به اصطلاح پست مدرنیستی جلب توجه میکنند اتاق خلوت و آرامش بخش است با میز چوبی قهوه ای رنگ بزرگی در وسط .....با دست اشاره میکند بفرمایید....
ـــ چای یا قهوه؟
+ چی؟(( اصلا حواسم بهش نبود)) !!!!! چای!!!
ــ ....((با اسم کوچک صدایم میکند)) کجایی؟ مشکلت چیه!!!!!!
با خودم میگم : آخه سوسوله خوردنی تو میخوای مشکلات منو حل کنی!!!!! مشکل؟ تو این کلمه رو از توی تلوزیون شنیدی!!!!!!!!!
..................
خورشید تازه میخواهد طلوع کند هوا گرگ و میش است و خنکای صبح لذتی اعتیاد گونه دارد !!!! صدای بم دریا و دیگر هیچ ...... پکی عمیق به سیگارم میزنم !!!!!!و خیره به کرانه ی افق !!!........ حق با درویش بود نظاره ی مناظری که بیکرانن وسعت دید بهت میده......
ــــ امروز اون روزیه که من مخ این دوتا رو میزنم!!!!! حالا ببین کی گفتم!!!!!!
برمیگردم .حمید است!!!!!(( منظورش دو تا دختری هستن که در پلاژ باهم یه جورایی همسایه ایم))
+ تو آدم نمیشی حمید !!!!!! بخدا !!!!!
ــــ (قهقهه یی بلند سر میدهد)ببین کی داره حرف از خدا میزنه!!!!! ........پایه قایقی؟
+ نه بذا برا عصر که بقیه بچه هام باشن !!!!!!!!
با شریعتی هم عقیده م که میگفت: نمی دانم چرا قیافه های شاد و فربه در نظرم همچو استفراغی وقیح و قبیح و چندش آورند !!!!!
خدایا چه تجانسیست میان چربی و حماقت!!!!!!!!
حمید را در سه کلمه میشود خلاصه کرد: شاد بی خیال لا قید
....................
ضربه محکم با آرنج یهو بخودم میام نگاهی به مری میکنم و میگم:
ــ الدنگ عوضی مگه مرض داری میزنی!!!!!!!!
+ کجایی تو؟
مهندس داره پای دیتا توضیح میده:
سازه ی آبی که برای انتقال حجم عظیمی از آب از زیر راه یا جاده ها.......
.....................
دیگر خونم تقریبن به تمامی از بدنم بیرون جسته... با لبخند ی مات بر لب یاد حرف شکسپیر می افتم:
زندگی داستانیست که احمقی روایت میکند پر از خشم و هیاهو برای هیچ و پوچ.......
اول: زندگی در تمام شئونش جنگ است !!!!!!!و این جنگ عین عدالت می باشد!!!!!!
دوم : هرکسی نابود شد خودش مقصر بود!!!!!!!
سوم : قانون اول هیچ استثنایی ندارد!!!!!
ـــ به درک !!!!!!!!!!!مگه نگفتم جنبه ی احتمالی نظریات رو در نظر بگیر الدنگ!!!!!!!!